هر کس توی زندگی اش حرف هایی دارد برای نگفتن . نا گفته هایی که توان گفتن و جرات فاش کردنش را ندارد . ناگفته هایی که به زخم می ماند . و این ناگفته های بیست ساله من به پیچکی می ماند که روز به روز تنومند تر می شود .انگار با من بزرگ و بزرگ تر می شوند . و حالا بعد از بیست و دو سال آنقدر بزرگ و زخیم شده اند که راه نفس کشیدنم را بسته اند .... ؟
بگذریم و اما باز هم زادگاهم رمشک کهن ترین شعر مجسم !
این شعر با نمایی از رمشک آغاز می شود
و زنانی که بی هیچ هراسی جنین مرده بالا می آورند
تلوزیون خبرهای تازه ای پخش می کند !
اینجا حادثه دو بار تکرار می شود
و سیل یکی یکی سر از خانه ها در می آورد .
*
در نمای دوم این شعر فرماندار برایمان کمی عدالت می آورد
و فردا روزنامه ها با نام های کوچک شروع می شوند
دیوار های کاهگلی
سقف های چوبی
چطرهای خوبی نیستند !
و ما چه احمقانه فکر می کنیم
جهان دهکده کوچکی است مثل روستای ما !
اصفهان از من خالی شد
منار جنبان از پا افتاد
کلمات نیت پلیدی دارند
نصف جهان را آورده اند سه راه جهانبار
به صرف شعر و شربت و شروه
به اینجایم رسیده
دریا را سی و سه بار از سوراخهای بینی ام عبور دادند
حالا به آرایش صورتت دست نزن
شبیه زنی شده ایی که دوست دارم
شرط را بردم
شب عزای ما پنجاب باران بارید
بازی مزخرفی است که با کلمات آغاز شده
جای واژه های پاکیزه خالی
من از فرصت استفاده میکنم
قیمه میل دارید ؟
سوخته بودند
چهار جنازه
زیر باران
توی چهار قبر
یکنفر دارد انگار از زیر قران بی جلد ردمان می کند
لطفا ساکت باشید
شعرهایم بوی خواب می دهند
این بی بی مهربانو هم بی موقع عطسه می کند
برای آرمان گریه میکنم که پلنگ پتویش زود بیدار شده
از لا به لای این کلمات قلمبه سر در می آورند .
ببخشید آقا !
حوصله این چرندیات را نداریم
به این فکر نکرده بودم
برای من که سیگار نمی کشم
چیز جالبی از آب در بیاید
آخرین قطره چایم را قورت می کشم
هی خانم !
حواست کجاست
سر نخوری بیفتی وسط کلمات من
که سیم کشی دندان هایت از زیباییشان کم کند