تبليغاتX
پای افریقا ...
قوت شاعره من سحر از فرط ملال

متنفر شده ازبنده گریزان می رفت

نقش خوارزم وخیال لب جیحون می بست

با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت

                                      حافظ

 

موریانها جان تازه ای گرفته اند

سمینارها ،

کنفرانسها ،

لابی هتل های چند ستاره ،

هیچ معاهده ای تو را به گیسوان خیس او نمی رساند

راه بلخ به بخارا

از میان ابروان که می گذرد

            *****

از دریچه ای متفاوت نگاه می کنیم

خواجه عبدالله از هرات گریخت

شیراز را برده اند

گذاشتند میان برجهای تجارت جهانی !!

و زنانی که در تالار بورسها رد وبدل می شوند

مادرانی اند که سهراب نمی زایند

به پستوی خانه هامان پناه می بریم

از شرم این تابلوهای تبلیغاتی؛

آدمکهای عنکبوتی ،

تلویزیونهای ال سی دی ،

     ******

نقشه ها وارونه شدند و جنگی جدید شروع شده

و رسیدن مصدریست

 که هیچ وقت فعل نخواهد شد

به سلامتی خدایان باستانی

بالا می کشم

این شهر بیهوده پر از هیاهوی کسی است

که سالها پیش راه قونیه را در پیش گرفت.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:47 توسط اسحاق رمشکی |

برای انهایی که عاشق شعرند با این دربدریهای مداوم و مشکلات طاقت فرسا باز هم  نمی شود از شعر اجتناب کرد. اما زجر اور است .........!

 کلمات دسته دسته از حافظه ام گریخته اند ومن در محتوای زندگی غرق شدم زندگی مرا با خود برده است تا انجا که مدتهاست

مجال نیافتم یک چای سبز بنوشم وخودکار و دفترم را بردارم برای سرایش  پاره ای از وجودم شعر که فکر میکردم دوستی است جداناشدنی ودر پایانش چایم را با لذت هرچه تمام تر قورت بکشم و بالا بیاورم تمام کلماتی که شعر نمی شوند هر چند با دنیای مجازی

میانه خوبی ندارم اما این پناه اوردن گزارشی است از خاکستر

شدگی است .

اعتراف تلخی است ولی  مدتهاست نمی توانم دریا دریا کلمه ببارم

حالا که امده ام چشمانم راهم شسته ام تا امدن شما را سپید بنگرم  

چندتا کار قدیمی تا بعد ........

 

 

 

 

طرح 1

 

من چقدر تنبلم

 

بیست سال است

          تو را بیست نمی شوم

 

طرح 2

پدرم پارچ استیلی را چنان کوبید

 

بر فرق سرم

 

که خون فواره زد از چشمان خودش

به او که میگفت چون هستی هستیم

کلمات صدایشان در امده

 

از بندر عباس تا میدان ولی عصر

 

زیر دست و پا له میشوند

 

                   بهانه خوبی نیست ؟

 

از سپیدی متن فرار میکنند

 

حالا خیال کن اینجا ظهر الدوله

 

ورود

 

به قیمت یک شعر جدید

 

تنهایی چه کسی را با خودت از

 

     پله ها بالا میکشی

 

بیهوده چانه میزنی شعرها به هرزگی این خیابان عادت دارند  

 

 

 

 

 

 

 

 

این اخرین شعر من است

 

میدان را دور بزنم !

 

خیابانهای شهر را سپید می نویسم

 

 

چشمانت را هاشور میزند شهر سوخته

 

         

  که دوستت بدارم ؟

 

 

تقصر کسی نیست

 

گرما از سر وروی ادم بالا میرود

 

       بگذارید

 

چهارده سالگی ایش را جشن بگیرد

 

شعر ها به اشتباهش نیندازند

 

شاعرها به دوست داشتن نمی خورند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 23:5 توسط اسحاق رمشکی |

 

         هر کس توی زندگی اش حرف هایی دارد برای نگفتن  . نا گفته هایی که توان گفتن  و جرات فاش کردنش را ندارد . ناگفته هایی که به زخم می ماند . و این ناگفته های بیست ساله من به پیچکی می ماند که روز به روز تنومند تر می شود .انگار با من بزرگ و بزرگ تر می شوند . و حالا بعد از بیست و دو سال آنقدر بزرگ و زخیم شده اند که راه نفس کشیدنم را بسته اند .... ؟

 بگذریم و اما باز هم زادگاهم رمشک کهن ترین  شعر مجسم !

   

      این شعر با نمایی از رمشک آغاز می شود

                     و زنانی که بی هیچ هراسی جنین مرده بالا می آورند

      تلوزیون خبرهای تازه ای پخش می کند !

      اینجا حادثه دو بار تکرار می شود

     و سیل یکی یکی سر از خانه ها در می آورد .

     *

    در نمای دوم این شعر فرماندار برایمان کمی عدالت می آورد

    و فردا روزنامه ها با نام های کوچک شروع می شوند

                  دیوار های کاهگلی

                   سقف های چوبی

                                 چطرهای خوبی نیستند !

     و ما چه احمقانه فکر می کنیم

                       جهان دهکده کوچکی است مثل روستای ما !

    

   

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 توسط اسحاق رمشکی |